روزگاریست که " افکار شگفت انگیزی"
در سر هر بشری میبینم
گویی این گیتی غدار فریبنده پوچ
برده هوش از سر هر انسانی
گشته بر قامت دنیا چیره
و من اندر خم این مردابم
دست و پا بسته و سرگردانم
و وجودم محتاج
و درونم وحشت
و نگاهم گنگ است
چونکه اکنون دیگر
قلب ها از سنگ است
روزها بی رنگ است
ـ و تو ای دوست ـ به من فهماندی
می توان حرفی زد
می توان رازی داشت
ـ اینک ای دوست تو ثابت کردی ـ
میشود همره هر عاطفه آوازی داشت
میشود در دل این معرکه پولادین
خالی از غم باشی
مملو از عطر رباینده یاس
و سراپا احساس
و سراپا لذت
و سراپا پاکی . . .
*******************************************************************
سلام عشق
قبا دریده تر از آفتاب می آیی مگر ز کوچه شهر شراب می آیی
سلام عشق منی با جواب بر گشتی دعای خیر منی مستجاب می آیی
زیاد شد عطش بو سه ام ز عطر تنت مگر ز خلوت آغوش آب می آیی
تو از دیار گلی خاربن نمی خواهی چرا به خلوت من بی حجاب می آیی
مگر طلیعه بخت مرا به کف داری که همچو موج هوس با شتاب می آیی
دلم جوان شدو پا جان گرفت و چشمم دید بیا بیا که ز عهد شباب می آیی
عروس چشمه مهتابی ای پری پیکر چرا به کوچه شهر خراب می آیی
وصف تو را می کنم به بیداری دریغ از تو که تنها به خواب می آیی















